![]() |
دلبستگان |
![]() |
|
باور
|
|
آخر چگونه این همه عشاق بی شمار
آواره از دیار یک روز بی صدا در کوره راه ها همه خاموش می شوند؟ باور کنم که دخترکان سفید بخت بی وصل و نامراد بالای بام ها و کنار دریچه ها چشم انتظار یار سیه پوش می شوند؟ باور کنم که عشق نهان می شود به گور بی آن که سر کشد گل عصیانی اش ز خاک؟ باور کنم که دل روزی نمی تپد؟ نفرین بر این دروغ , دروغ هراس ناک.... " سیاوش کسرایی" |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 20:16 توسط دلبسته |
|
|
شعر من
|
|
شعر من در کوچه یی از شهر ساکن است
دیگران دشنامش دادند. من سلامش کردم دیگران نفرینش کردند .. من دعایش کردم شعر من از کوچه یی در شهر آمده است من لحظه هایم را گریستم..... تو در آن آب تنی کردی تو دردها را خندیدی من در قهقه ات بلعیده شدم شعر من در کوچه یی از شهر پرسه می زند من گام هایت را بر سنگ فرش کوچه خون گریستم و سرود تو را در قطره های خون... شعر من شاعرش را به یاد ندارد و من در مستی شبانه ام به سلامتیت شراب می نوشم ذهنت را خسته مکن مرا به یار نخواهی آورد و هیچ شاعری شعرش را از یاد نخواهد برد شعر من در خشم خودبر لحظه های من مشت می زند و ارمغان من برای تو تنها بخشش است شعر من در کوچه یی از شهر فراموش شده است و من شاعر سیه پوش شعری سپید موی هستم شعر من در کوچه یی از شهر ساکن است.... " ساناز کریمی " |
|
2 نوشته شده در
شنبه سوم دی 1384ساعت 3:8 توسط دلبسته |
|
|
سپیده دم
|
|
می خواهم بشوییم خود را
شستن ..... از این خاک از این آب و هوای که سخت مرا تا دم نیستی می برد می خواهم با نگاهی حسرت .. نگاهی آمیخته با افسو س ... رخت بر کنم رخت بر کنم و .. بر شاخه ی دگر ... بنشینم به تماشا درخت ها را میوه ها را پرستو ها را در آسمان آبی... راستی به چه شباهت برده اند.. که می برند دل ما را و چه طعم شگفتی دارند لعل انگورها می خواهم بروم به آنسو آنسو که خداوند آفرید روز را سپیده دم را و ............ چقدر .... تا به کی ؟؟؟؟..تنفس در این هوا هوایی می خواهم پاک بی آلایش ... براستی برده اند دل ما را......
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 20:29 توسط دلبسته |
|
|
آواره با ماه
|
|
چه می خواهد این ماه آواره از من؟
که اکنون فراز جهان ام و مهتاب از جان من می تراود من انگار عمری ست با ماه یک جان و هم سرنوشت ام از آن شب که بر گونه ی ماه رویای خود را نوشتم همان شب که شعر نخستین نخستین کلامش درآمد و آوارگی هام در سرزمین های از هم جدا مانده یک سر سرآمد من اکنون فراز جهان ام و مهتاب از جان من می تراود بر اقلیم هایی که هر یک یکی پاره ی تن چه می خواهد این ماه آواره از من؟
|
|
2 نوشته شده در
شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 18:35 توسط دلبسته |
|
|
پرسش
|
|
این ابرهای سوخته ی سوگوار
تابوت آفتاب را به کجا می برند؟ این بادهای تشنه، هار و حریص وار دنبال آب گون سراب کدام باغ پای حصارهای افق سینه می درند؟ اکنون ، درخت لخت کویر پایان ناامیدی و آغاز خسته گی کدامین مسافر است؟ مرغان ره گذر مرگ کدام قاصد گم گشته را از جاده های پرت به قریه می آورند؟ ای شب ! به من بگو اکنون ستاره ها نجواگران مرثیه عشق کیستند؟ و گاه عصر بر سر دیوار باغ ما باز آن دو مرغ خسته چرا می گریستند؟
|
|
2 نوشته شده در
شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 19:3 توسط دلبسته |
|
|
روزهای غریب
|
|
روز غریبی ست امروز..روزهای غریبی ست فرداها.... آری.... روز غریبی ست فردا.... چه بر سرمان خواهد آمد؟؟؟ ...پروردگار من! در حالی که خدای من تويی و تويی کارساز و زمامدار من. ای تنها اميد و پناهگاهم در محاصره اندوه و غربت و خستگی... ای کسی که هر چه دارم از توست و از کرامت بیانتهای تو!
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه دوم تیر 1384ساعت 21:22 توسط دلبسته |
|
|
احساس و اندیشه
|
|
به یاد او که بی همتا تر ازآ نست که در وصف بگنجد...
دیر گاهی بود که گاه گاههای گناهم و گاه گاههای فراموش کردن تو ،کوله بار بی کسی و تنهاییم را سنگینتر می کرد. ومن در این اندیشه بودم که آیا خواهد بود روزی که مرا یارای به دوش کشیدن این بار نباشد...؟ من بودم وبی اشکی...... من بودم و رخوت...... من بودم و.... از بند این تکرارهای گناه بار اندیشه ام . احساسم و من باگناه عقربه های ساعتی را می ماند که هراسان از به هم رسیدن و یکجا ایستادن یا به دنبال هم بودند یا از هم میگریختند. اندیشه ام آرام حرکت می کرد....آرام آرام ."من با گناه" سریعتر از اندیشه ام بود و احساسم ثانیه شمار این ساعت بود. تا احساس واندیشه من را آزاد کنند.اما هر چه به دنبال هم دویدند به هم نرسیدند تا آنکه .....
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 3:48 توسط دلبسته |
|
|
مومیائی
|
|
چشم هایم خسته ست
گهگاهی به گوشه ای خیره می شوم... در فکر فرو میروم.... اما نمی دانم به چی... فقط لحظه ای ... از خود بی خبر می شوم.. مات و مبهوت!!!!! توی ذهنم جستجو می کنم اما چیزی پیدا نمی کنم نه ...سئوالی نیست. هیچ چیز نیست......... هیچ........................................ نمی دانم چه می خواهم نمی دانم.............. می دانم که آسوده نیستم صدائی می شنوم به خود تلنگری میزنم کی بودم...............؟ کجا هستم...........؟ چه خواهم شد......؟ چه وقت ؟ چرا مومیائی کردند مرا؟ کی رها خواهم شد.....؟ کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شتابان به سراغم می آید با آغوش باز می طلبم زیرا .... نمی توانم ببینم.. گریه کودک را نمی توانم ببینم.. ناله مادر را نمی توانم ببینم................................ نمی توانم |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 23:12 توسط دلبسته |
|
|
هیچ
|
|
از هيچ پديد آمده ايم و به هيچ می پيونديم ..
آنگاه که هيچ توشه نداريم و هيچ جا برای آرميدن انتخاب نکرده ايم .
برای هيچ زندگی می کنيم .. هيچ را به زندگی معنا می کنيم و به هيچ می انديشيم و هيچ را انديشه ميدانيم ..
روياهايمان هيچ است و می خواهيم آنرا به هيچ واقعيت معنا کنيم و در نهایت به هيچ معنا ميشود ،هيچ را دوست ميداريم و دوستيهايمان هيچ است ... .
به هيچ عشق مي ورزيم و معشوقمان هيچ است .....
عشقهايمان به هيچ بدل می شود ....
از عشق و معشوق هيچ نمی ماند به جا ...
خود مجنون که خود نيز هيچ است و نمی داند که به هيچ خواهد رسيد...
و بازيچه معشوق هوس باز است که پی هيچ است ...
و هيچ نمی داند که هيچ مجنون را از او خواهد ربود و به جای آن هيچ به او ارزانی خواهد داشت ..
مجنون که از هيچ به هيچ رسيده است ...
معنای هيچ را نمی داند
و به عشق هيچ فدای هيچ خواهد شد ...
روزهايمان را برای هيچ سپری ميکنيم ،
شايد هيچ بدست آمده را در هيچ وقت صرف کنيم...
و آن وقت ، هيچ وقت نخواهد رسيد ...
زيبايی ها هيچ است و ما نمی دانيم آنها هيچ است ....
هيچ وجود خود را صرف هيچ زيبايی می کنيم .
و وقتی از هيچ معشوق طلب شنيدن درد هيچ خود را ميکنی ، هيچ نمی شنوی ... که او خود نيز در هيچ خود غرق شده است .
|
|
2 نوشته شده در
شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 0:18 توسط دلبسته |
|
|
تبعیدگاه
|
|
مرا کسی نساخت، خدا ساخت نه آنچنان که " کسی میخواست " که من کسی نداشتم. کسم خدا بود، کسِ بی کسان. او بود که مرا ساخت آنچنان که خودش می خواست. نه از من پرسید و نه از از آن " منِ دیگرم ". من یک گِلِ بی صاحب بودم. مرا از روح خود در آن دمید. و بر روی خاک و در زیر آفتاب، تنها رهایم کرد. " مرا به خودم وا گذاشت ". . . این جا، جای من نیست. بر روی این زمین غریبم. این آسمان، سقف خانه من نیست. نباید به اینجا می آمدم. این جا تبعیدگاه من است. چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است؟ |
|
2 نوشته شده در
شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 23:20 توسط دلبسته |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا جای من نیست. من بر روی این زمین غریبم، این آسمان سقف خانه من نیست ، نباید به اینجا می آمدم ، اینجا تبعیدگاه من است.. چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است؟
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1384 دی 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 |
|
RSS
|